بیا اینجا بنشین کنار من. می دانی به چه می مانیم. نشسته ایم پشت در پشت و تکیه کرده ایم به آرامی به یکدیگر. نگاهمان نزدیک است و این فاصله را حس نمی کنیم مگر دمی که تکیه گاه هم نباشیم. که حضورت برود از احساس تیره پشت من، آنوقت من واژگون شده ام. پس هستی و تکیه کرده ایم به هم. بگو روبروی من پنجره ایست رو به دیوار! می گویم باشد. بگو روبروی تو هزار در تو در تو ست، باشد. بگو نشسته ایم رو به تاریکی و کسی نیست که شمعی روشن کند! باشد ... باشد. عین نوری شمع را چه حاجت وقتی هستی می بینمت
.گفتم لحظه ای با تو بودن را به دنیا نمی دهم
.گفتی: همه دنیا اینجاست.
گفتم هستی وقتی برای حس تو یک بوسه فاصله است
گفتی سرخ شده همه چیز
گفتم داغم، داغ بودن تو. تمام بیا
گفتی تمام منی
.
.
.
لینک ثابت چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 21:27  faust |
