دست های یخ زده ام را بگیر و انگشت هایم را بشمار ، بشمار روزهای خوب با هم بودن را . در اولین شمارش می مانی ، می دانم . به یک که می رسی ، هنوز نگفته ای که یخ دستها یم آب می شود و گرم گرم ، زیر نوازش سر انگشتان پر احساس تو .
رگ های ما در هم تنیده شده و هیچ کس نمی تواند این همه التهاب را از ستاره باران آسمان من و تو بگیرد .
سنگی که پیش پای ماست خجل از قدمهای من و توست.سلولهای ما در زایش یکدیگرند نه خویشتن . از من به تو ، از تو در من . شب که میشود ماه که می آید من رو به آسمان تو دارم و سر انگشتانم در طراوت زلال دیده ات مژه تا مژه بال میزند .
روزها می آیند و از پی هم میروند و ما شتابان لحظه ها را لمس میکنیم بی آنکه کسی بداند که کجای زمان رخنه کرده ایم و در کدام خلوت بی انتها خفته ایم . چه باک اگر سقف ها فاصله ها را به رخ میکشند . حس داشتنت و نبض بودنت را میرساند تا عمق وجودم
نگاه کن حریم این قفس را تو گشوده ای تا وسعت بی انتهای بهشت خدا ، که پر بکشم و ببالم که در قفسم .
رویا ها می آیند دیر یا زود و ما در کهکشانی از آبی دلهامان جاوید می مانیم رویا ها می آیند دیر یا زود ،
و ما روی بوم ها رنگ در رنگ ،روی قوس رنگین کمان هر نگاه عاشقانه ، میرقصیم .
بگذار بگذرد این روزرهای دلتنگی و کشدار . بگذار حضورشان را به ریشخند بگیریم ... بگذار بگذرد ، باران که بزند روی همه گلها به خنده باز می شود دوباره ، باکی نیست از ستیز نابهنگام شبهای دلتنگی ، باران که بزند لطافت هر قطره بر روی گلگون گونه هایمان و چراغانی چشم ها جلوه ای خدایی میکند و دست شب کوتاه است از این همه نور ... باران که بزند من در تو و آغوش گرمت یک نفس به آرامی خواهم کشیــــــــد ...
باران که بزند ...
رگ های ما در هم تنیده شده و هیچ کس نمی تواند این همه التهاب را از ستاره باران آسمان من و تو بگیرد .
سنگی که پیش پای ماست خجل از قدمهای من و توست.سلولهای ما در زایش یکدیگرند نه خویشتن . از من به تو ، از تو در من . شب که میشود ماه که می آید من رو به آسمان تو دارم و سر انگشتانم در طراوت زلال دیده ات مژه تا مژه بال میزند .
روزها می آیند و از پی هم میروند و ما شتابان لحظه ها را لمس میکنیم بی آنکه کسی بداند که کجای زمان رخنه کرده ایم و در کدام خلوت بی انتها خفته ایم . چه باک اگر سقف ها فاصله ها را به رخ میکشند . حس داشتنت و نبض بودنت را میرساند تا عمق وجودم
نگاه کن حریم این قفس را تو گشوده ای تا وسعت بی انتهای بهشت خدا ، که پر بکشم و ببالم که در قفسم .
رویا ها می آیند دیر یا زود و ما در کهکشانی از آبی دلهامان جاوید می مانیم رویا ها می آیند دیر یا زود ،
و ما روی بوم ها رنگ در رنگ ،روی قوس رنگین کمان هر نگاه عاشقانه ، میرقصیم .
بگذار بگذرد این روزرهای دلتنگی و کشدار . بگذار حضورشان را به ریشخند بگیریم ... بگذار بگذرد ، باران که بزند روی همه گلها به خنده باز می شود دوباره ، باکی نیست از ستیز نابهنگام شبهای دلتنگی ، باران که بزند لطافت هر قطره بر روی گلگون گونه هایمان و چراغانی چشم ها جلوه ای خدایی میکند و دست شب کوتاه است از این همه نور ... باران که بزند من در تو و آغوش گرمت یک نفس به آرامی خواهم کشیــــــــد ...
باران که بزند ...
لینک ثابت یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 23:41  faust |
