بیا اینجا بنشین کنار من. می دانی به چه می مانیم. نشسته ایم پشت در پشت و تکیه کرده ایم به آرامی به یکدیگر. نگاهمان نزدیک است و این فاصله را حس نمی کنیم مگر دمی که تکیه گاه هم نباشیم. که حضورت برود از احساس تیره پشت من، آنوقت من واژگون شده ام. پس هستی و تکیه کرده ایم به هم. بگو روبروی من پنجره ایست رو به دیوار! می گویم باشد. بگو روبروی تو هزار در تو در تو ست، باشد. بگو نشسته ایم رو به تاریکی و کسی نیست که شمعی روشن کند! باشد ... باشد. عین نوری شمع را چه حاجت وقتی هستی می بینمت
.گفتم لحظه ای با تو بودن را به دنیا نمی دهم
.گفتی: همه دنیا اینجاست.
گفتم هستی وقتی برای حس تو یک بوسه فاصله است
گفتی سرخ شده همه چیز
گفتم داغم، داغ بودن تو. تمام بیا
گفتی تمام منی
.
.
.
لینک ثابت چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 21:27  faust |
تکیه کن بر شانه های ترد من آرام
تا سرود صبح سرشار نفس باشد
تا نرويد خستگی در ذهن نیلوفر
تا برای آشتی یک بوسه بس باشد
می شناسم من تو را اسم شبت دریاست
با صدایت عطر شبنم های شفاف است
خوب میدانم که وقتی برف میبارد
آسمان قصه هایت باز هم صاف است
خوب میدانم که میدانی کدامین ابر
گونه های تشنه یک دشت را بوسید
خوب میدانم که میدانی کدامین شعر
در کتاب کهنه پندارها پوسید
با تو هستم ای بلوغ ممتد باران
چشمهایت گویی از اقلیم باورهاست
رنگ اعجاز عطش بار نگاه خاک
رنگ پرواز نفس ساز کبوترهاست
خوب من امروز اگر فریاد محبوس است
پشت لبها پشت استعداد طوفانها
یا اگر یخ بسته در سرمای یک ابهام
عشق ها اندیشه ها دلها و ایمان ها
چشمهای خسته را برقی نمی کاود
یا نمی ریزد نوازش از نگاه یاس
در سکوت تار این شبها صدایی نیست
می خراشد سینه ها را قحطی احساس
جستجو کن شانه های بی ریایم را
شانه هایم را بخوان از عمق دلتنگی
شانه هایی را که یک شب موج با خود برد
آسمان زد چشم ها را رنگ بی رنگی
شانه هایی را که مثل باد وحشی بود
شانه هایی را که با خود درد مبهم داشت
شانه هایی را که وقتی ناگهان گم شد
گریه هایت تکیه گاهی خسته را کم داشت .
.
.
تکیه کن بر شانه های ترد من آرام
پ.ن.: شعر از مرحوم قاسمی
لینک ثابت سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 23:1  faust |
رگ های ما در هم تنیده شده و هیچ کس نمی تواند این همه التهاب را از ستاره باران آسمان من و تو بگیرد .
سنگی که پیش پای ماست خجل از قدمهای من و توست.سلولهای ما در زایش یکدیگرند نه خویشتن . از من به تو ، از تو در من . شب که میشود ماه که می آید من رو به آسمان تو دارم و سر انگشتانم در طراوت زلال دیده ات مژه تا مژه بال میزند .
روزها می آیند و از پی هم میروند و ما شتابان لحظه ها را لمس میکنیم بی آنکه کسی بداند که کجای زمان رخنه کرده ایم و در کدام خلوت بی انتها خفته ایم . چه باک اگر سقف ها فاصله ها را به رخ میکشند . حس داشتنت و نبض بودنت را میرساند تا عمق وجودم
نگاه کن حریم این قفس را تو گشوده ای تا وسعت بی انتهای بهشت خدا ، که پر بکشم و ببالم که در قفسم .
رویا ها می آیند دیر یا زود و ما در کهکشانی از آبی دلهامان جاوید می مانیم رویا ها می آیند دیر یا زود ،
و ما روی بوم ها رنگ در رنگ ،روی قوس رنگین کمان هر نگاه عاشقانه ، میرقصیم .
بگذار بگذرد این روزرهای دلتنگی و کشدار . بگذار حضورشان را به ریشخند بگیریم ... بگذار بگذرد ، باران که بزند روی همه گلها به خنده باز می شود دوباره ، باکی نیست از ستیز نابهنگام شبهای دلتنگی ، باران که بزند لطافت هر قطره بر روی گلگون گونه هایمان و چراغانی چشم ها جلوه ای خدایی میکند و دست شب کوتاه است از این همه نور ... باران که بزند من در تو و آغوش گرمت یک نفس به آرامی خواهم کشیــــــــد ...
باران که بزند ...
لینک ثابت یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 23:41  faust |
روحی تر و چشمانی خیس
آمیزه ای از ابر و باد و باران و آفتاب
در جانم شعله می کشد چون آتش ...
لینک ثابت سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 23:39  faust |
دورتر می ایستی و نگاه میکنی
زیباترینی
نازنیـــــنم بوم من همیشه سفید است برای تو و دستهایت ...
لینک ثابت جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 23:44  faust |
