تبليغاتX
کوچه دلتنگی
ناتمام من


آه هستی جز تمنای تو نیست
                                          آه لذت جز تماشای تو نیست
یک نفس دور از تو باشم مرده ام
                                           زندگی جز مرگ در پای تو نیست ...

می بینی چگونه واژه واژه از زبان بی زبان من میگوید بالامیروم و پایین زیر و رو می شوم که همه احساسم را گلوله کنم و آویزان واژه ها ، اما نمی شود چگونه تاب بی آورم در این همه لبریزی ...
من این دور نشسته ام با دستهای باز و نظاره گرم نگاه مهربان تو را ، را ه که
می روم هستی پا به پای من ، نفس که می کشم می آیی تند و بی صدا ، خوشبختی را انگار همه گم کرده اند و من یکجا پیدا
می خواهی دست بکشم روی چشمهایت و بگیرم ذکر و بخواهم برای تو همه خود را
تو بگو آیا تمام می شود این همه احساسم
میدانی
نگاه که میکنی مثل یک نور می پیچم تا خورشید ، داغ می شوم و مرز نمیشناسم تا هزار پاره شدن ، با تو همه من تو می شود و همه تن مهــــــر ...
چشمهایت را ببند و لحظه ای تصور کن ... با تو ... وه که چه شیرین است زندگی

مهربان من
قدم بگذار روی تنم و هزار تکه شو تا من هزار بار هزار تکه شوم ، آشفته و
بی تردید نفس بکش تا آرام و مطمئن بپیچم در هوای تنت تا بدانی کجایم . بگذار روی همه ذره هایم اسم تو باشد ...
تو حک میکنی آیا عشق را حرف به حرف روی تن زخمی من ؟


پی نوشت:چرا کوتاه نمی شود حلقه های زنجیر من تا تو تا بیایی نزدیک و گر بگیرد تمام زندگی ... 

 

 



لینک ثابت  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 22:12   faust  | 


سحرگاه

 

سحرگاه
کاغذ افتاده از نفس
                       قلم خسته از راه
روی میز چوبی پایه شکسته
جثه ای ولو بر روی میـــــز
که از شامگاه
                  نام تو را قلم میزد ...



لینک ثابت  جمعه 14 فروردین1388ساعت 4:20   faust  | 


صدا
حس خوب با تو بودن را زیر  باران بهاری تجربه می کنم صدایت هست و باز همان حس همیشگی مخواه دل بگذارم و جان بدر برم .
می دانی دور از تو خیلی سخت می گذرد ... خیلی سخت ... دلخوشم به صدایت و لبخندت که امیدم می دهد به زندگی و تمام تلخی ها را از یادم می برد تو نیز بخند ای آرام جــــــانم بخند شیرین و دلنشین آنقدر که وقتی نگاهت می کنم از ورای همه دیوارها و فاصله ها ببینمت سبز و آرام ....
ایستاده ام زیر خنکای باران بهاری و شوق زندگی با صدایت در تنم می دود و میروم تا جریان شتابدار لحظه ها مثل وقتی که باد می خزد لا به لای ابریشم تابدار موهایت و تو رها می شوی روی تن تبدار و حجم پرخواهش عشق ...
می روم تا ته زندگی تا ته ثانیه های مجنون شدن چشم دوخته ام به آسمان و کاسه چشمانم خیس ، این اشک من است یا باران ؟
دلم میلرزد خدایا ...
مادربزرگ می گفت وقتی باران می بارد درهای رحمت خداوند باز است پس بخواه آنچه که می خواهی .
و من چه می خواهم جز داشتن دستهایت جز عطر نفست ...
خدایا ...

لینک ثابت  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 21:15   faust  | 


امشب ...

دلم گرفته بود زدم بیرون ، امشب شب اولی ِ که نیستی ...
شب های بهار و خیلی دوست دارم یه لطافت خاصی داره مخصوصا اگه یه باد خنکی هم بوزه و صورتتو نوازش کنه ...
تو مسیر داشتم به تمام لحظه هایی که با هم بودیم فکر میکردم به تمام خاطراتی که با هم داشتیم به تمام اون دلتنگیا به تمام اون دوستت دارم گفتنها به شیطنتامون شوخی هامون به حس خوب با تو بودن حس خوب تو رو داشتن به خیلی چیزا فکر میکردم ، به این که چه چیزی میتونه جای این لحظه رو بگیره
به نظرت میشه فراموش کرد؟
امشب شب اولی ِ که نیستی ...
بین راه دوتا زن و شوهر جوون و دیدم که عاشقونه دستای همو گرفته بودنو کالسکه بچشونو هول میدادن از دور داشتم به قدم زدنو خنده هاشون نگاه میکردم و به آرامشی که از با هم بودن داشتن خوشبختی توی چشاشون برق میزد 
وای که چقدر شیرین بود ، یه حسه خاصی داشتم نمی دونم چی بود انگاری یه غمی تو دلم بود نه یجور حسرت بود حسرت اینکه آیا میشه من و تو هم یه روزی بدون هیچ نگرانی ای دستای همو گرفته باشیمو تو خیابونای این شهر قدم بزنیم و یه کالسکه رو هول بدیـــــم
.
.
.
امشب شب اولی ِ که نیستی
                                        و من ...



لینک ثابت  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 23:31   faust  |