
نوروز منی تو
با جان نو خریده به دیدارت
می دوم
شکوفه های توام من
به شور میوه شدن در هوای تو
پر می کشم ...
لینک ثابت جمعه 30 اسفند1387ساعت 1:1  faust |

در سايه ات مي لغزم
به لطف شب
سايه ات كنار پنجره
رد پايت مي جويم
اين سايه توست
نه ديگري , اين تويي
باز مكن پنجره اي را كه
پشت پرده اش تكان مي خوري
مي خواهم چشمهايت را با بوسه اي ببندم
اما پنجره باز مي شود و باد
چه عجيب مي وزد اين باد
عطش و پارچه
راه بر فرارم مي بندند
پنجره باز شد
تو نيستي
اين را خوب مي دانستم
.
.
.
پی نوشت : پشت پرده نبودی اما در بهترین جای دنیا قرار داری در قلب من ...
لینک ثابت دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 22:31  faust |
سکوت بود
و پیچک احساس
چشمان تو بود
و دل بیقرار من
و من که در عمق دیدارت
به دنبال ترانه ای میگشتم
تا دلتنگی ام را فریاد کنـــــــم ...
لینک ثابت چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 23:57  faust |
وای که خیال او همه جا از پی ام می آید،در بیداری و خواب در جان من خانه می گیرد
اینجا وقتی که چشمهایم را می بندم،اینجا در پس پیشانی ام، در پیشگاه خیالم
چشمهای او حضور دارند .
زبانم از شرح این حس برای تو ناتوان است چشمهایم را که می بندم نگاهش با من
است و مثل دریا مثل ورطه در پیش رویم دهان باز می کند و در پس پیشانی ام همه
حس و خیالم را به تسخیر خودش در می آورد
رنجهای ورتر جوان ـ گوته
.
.
.
کاش این فاصله ها نبود ...
لینک ثابت جمعه 16 اسفند1387ساعت 18:57  faust |