خوابم تكه تكه شده ... وقتي نيمه شبان تو با آن خنده هایت به سراغم می آیی
نميدانم چه برسر خوابم مي آيد . و البته در آن لحظات نمي خواهم كه بدانم
تنها تن خيس و خنك ماه زده ي تو را میبینم و ديگر هيچ نمي فهمم جز خلوتي
يكدست ازخلسه ي خاموش و خنكاي خيالي به رنگ سبز .
باور كن اينچنين هر شب خواب را از من مي ربايي و مرا به ميهماني مهتاب
و محبوبه هاي شب مي بري ...
میدانی همیشه به اینجا که میرسم ، همه چیز ناگهان عقده می شود در روحم
و من می بارم. می بارم بدون آنکه از تو بترسم ... که جلویم زانو بزنی و چشمان
ابریت را از من بدزدی و تند تند با دستهایت اشکهایم را پاک کنی و وادارم کنی
بغضم را فرو دهم و دیگر نگریم و من با بغض در گلو خاموش مانده ام ،
بگویم دلم برایت تنگ می شود همیشه و همیشه ...
و تو مهربانانه بگویی میدانم ، اما من که هستم
هستی اما با دوری ات چه کنم ؟
پرستوها همگی کوچ کرده اند
و من نمیدانم چطوراین روزها وشبها را از دوری ات دوام آورم
.
.
.
از دورها صدای اذان می آید
از من تا سپيده دمان راه زيادي نيست
ستاره ها را بيتاب
با رویایت به نظاره نشسته ام
چونان كودكي تازه متولد شده
تا سحر اين خواب بر من حرامست
همین ...
لینک ثابت جمعه 22 آذر1387ساعت 19:26  faust |
چه بی تابانه می خواهم ت
چه بی تابانه تو را طلب می کنم ...
تمام لحظه هام همراه شده با زمزمه ی این واژه ها
دلتنگم ...
لینک ثابت یکشنبه 10 آذر1387ساعت 21:15  faust |
