اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاری ، مي داني چه زيبا می شود؟
مي دانی نيم كاسه ای می شود براي جرعه ای آب؟
مي دانی در آن جرعهُ آب مي شود دوباره تابش آفتاب و نقش مهتاب را ديد
مي داني گودی دستانت جايی می شود براي پناه گرفتن دستهای تنهای من؟
مي دانی تنهايی دستهای من گم می شود در خالی دستان تو؟
اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاری, مي دانی چه پرشكوه مي شود؟
مي دانی بستر آرامش می شود برای سر خسته و دردمند من؟
مي دانی مخمل نوازش می شود پر از خنكاي مهر روی صورت خيس
از اشك های گرم من ؟
...
اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاری ، خود زندگی لب پر می زند از سر انگشتانت...
چه می شود اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاری ....
لینک ثابت چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 18:11  faust |
حالا دم صبح و آخر شب بیشتر از همیشه می لرزم
حالا دوباره صدای زوزه ی باد پشت پنجره می پیجد و برگهای مرده را کف حیاط می ریزد
حالا من می نشینم و از زور تب سرگیجه می گیرم و یک بند سرفه می کنم
به تو می اندیشم که اینجا نیستی و به روزهای سخت دوری...
می دانی ؟
دلم تو را می خواهد ...
دلم فریاد ...صدای داد و در به هم کوبیده می خواهد
دلم خواب عمیق بی دارو ،موهای بلند سیاه و چشمانی بی اشک می خواهد
دلم دستهایی که نمی لرزد ، دلی آرام و سر بی درد می خواهد
می دانی ؟
دلم دانستن می خواهد و فرصت ، گشاده دستی و لبخند و پرسش و اشتیاق ...
دلم همراهی می خواهد
حالا از عطر باران هم بوی تو می آید و من میان این همه دایره چرخ می زنم
و تنم از بوی باران پر می شود
دلم یک خط آبی می خواهد و یک آسمان روشن و یک دست مهربان
دلم هق هق با اشک می خواهد و بغض فرو نخورده و لبهایی بی ترک و انتظاری که پایان داشته باشد
می دانی ؟
دلم می خواهد چنگی بزنم در رویاها و فکرها و خیالم ...
دلم ...
می دانی ؟
دلم گرمای دستان تو را می خواهد
دلم تو را می خواهد ...
لینک ثابت جمعه 10 آبان1387ساعت 18:38  faust |
