داغ می شوم و یخ
سرانگشتان یخ کرده و تن داغ و تبدار
خون در رگهایم گاه می دود به شتاب و گاه آرام و من گیج ،
پوست تنم دوتا می شود
پوست می اندازم در پیله خود
کسی از درون مرا در خود فرو می برد و در این آشوب درون
تو کجایی ...
چرا کوتاه نمی شود این فاصله های من تا تو، تا بیائی نزدیکتر و گر بگیرد تمام زندگی ام
یاس گلدان خم شده از گلهای زرد و معطر ، بی آنکه فاصله ها کوتاه شود ...
بیتابم و بی قرار
من و لحظه های تلخ جدائی
تو و لحظه های تلخ تر ...
سرانگشتان یخ کرده و تن داغ و تبدار
خون در رگهایم گاه می دود به شتاب و گاه آرام و من گیج ،
پوست تنم دوتا می شود
پوست می اندازم در پیله خود
کسی از درون مرا در خود فرو می برد و در این آشوب درون
تو کجایی ...
چرا کوتاه نمی شود این فاصله های من تا تو، تا بیائی نزدیکتر و گر بگیرد تمام زندگی ام
یاس گلدان خم شده از گلهای زرد و معطر ، بی آنکه فاصله ها کوتاه شود ...
بیتابم و بی قرار
من و لحظه های تلخ جدائی
تو و لحظه های تلخ تر ...
لینک ثابت چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 17:25  faust |
نامت سینه ام را می خراشد
آمیزه ی طلا و زمرد
نور تو چشمانم را میزند
این همه آفتاب و ماه و آسمان
اما جای تو خالیست ...
آنقدر خالی که هرگز زخمه ی هیچ زخمی
بر زخمه ی تاری
این قدر خالی نبوده است که در دل من ...
آمیزه ی طلا و زمرد
نور تو چشمانم را میزند
این همه آفتاب و ماه و آسمان
اما جای تو خالیست ...
آنقدر خالی که هرگز زخمه ی هیچ زخمی
بر زخمه ی تاری
این قدر خالی نبوده است که در دل من ...
لینک ثابت پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 12:4  faust |
