صدایت هست ، تا صدایت هست نفسی هم هست ، صدایت هست
و حضورت معنا دار می ماند ، از تو دارم این روزها را ، اگر قابی مزین می کند
دیوار اتاقم را ، از توست ... اگر از نردبان زندگی بالا می روم و گاه خیز می گیرم
چند پله را یکجا ، همه از وجود توست ... که تمام امیدم تویی ...
کاش بودی اینجا ، کنار من روبرویم نه در خیال ، تا بخندم از ژرفای وجود ، تا ببینی
که نگاهی از تو چه می کند با دل من ...
دست هایم جوانه می زنند مدام اگر در دستهای تو باشند ...
می ایستم روبرویت ، زل می زنم در نگاهت که عاشق تر از پیش نگاهم می کنی
و عاشقتر از همیشه نگاهت می کنم ، بغضم تکه می شود مثل شیشه های رنگی
روی شانه ات ، عاشق شده ام بیشتر از پیش دوباره و دوباره ، مثل رویش زرد خورشید
در آسمان ، مثل لحظه ی حیات ،
مثل اولین چکه باران ،مثل حضور تو در مستی های بی پایانم ...
به خود که می آیم نیستی و دامن دامن ستاره پاشیده ای و کهکشانی در خیال،
دور شده ای و من آرامم و نقش ماه گونه تو می رقصد و می تابد ، می بارم ،
سبز است همه چیز و سرخ اند تمام پنجره ها ، آسمان آبی و دریا آرام
چه می کند مهر تو با من ...
چه بی خود شده ام کنار سرخی تو که در رگهای وجودم جاریست ...
لینک ثابت یکشنبه 11 آذر1386ساعت 19:49  faust |
