چرخ كه مي چرخد من هم تاب مي خورم، زير و رو مي شوم و باز راه مي افتم
مي بيني؟
چيزي ته سلولهايم تكان مي خورد و خيال حضورت دستهايم را باز مي كند
مي مانم بي هوا و رها وقتي دور مي شوي و پنجه اي چنگ مي زند،
مي كشدم مثل رنگ روي زندگي روبرویم مه تا نفسم پيش آمده ، دوباره سرم
سنگين مي شود و درد مي آيد و در هم مي پيچم ، مچاله مي شوم ،
مثل لكه اي سياه پاشيده روي بهار ...
چتر مهرت را بر سرم وا كن باران دلتنگي بي امان مي بارد ...
لینک ثابت سه شنبه 15 آبان1386ساعت 23:56  faust |
