تبليغاتX
کوچه دلتنگی
باران دلتنـــگي

چرخ كه مي چرخد من هم تاب مي خورم، زير و رو مي شوم و باز راه مي افتم
مي بيني؟
چيزي ته سلولهايم تكان مي خورد و خيال حضورت دستهايم را باز مي كند
مي مانم بي هوا و رها وقتي دور مي شوي و پنجه اي چنگ مي زند،
مي كشدم مثل رنگ روي زندگي  روبرویم مه تا نفسم پيش آمده ، دوباره سرم
سنگين مي شود و درد مي آيد و در هم مي پيچم ، مچاله مي شوم ،
مثل لكه اي سياه پاشيده روي بهار ...

چتر مهرت را بر سرم وا كن باران دلتنگي  بي امان مي بارد ...



لینک ثابت  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 23:56   faust  |