![]()
به آسمان خیره شده ام ، تماشای غروب پاییز آن هم در کویر چه لذتی دارد
کاش اینجا بودی ...
یک ساعتی هست که بالای این تپه نشسته ام و به آسمان نگاه می کنم
منتظر این لحظه بودم ... آسمان رنگین شده است
سرخ ، مثل وقتی که با منی
بنفش ، مثل وقتی که دلتنگم
آبی ، مثل وقتی که دوری و صدایت هست
و سفید ، مثل وقتی که خیالت با من است ...
حس خوب با تو بودن را مزه می کنم و از داشتن ات مغرور ، تو می آیی و باز آن حس
می آید مخواه که دل بگذارم و جان به در برم ...
می دانی ... سخت می گذرد لحظه های بی تو بودن و به لبخندی دل خوش می کنم
تمام تلخی ها را ، تو نیز بخند ، شیرین و دلنشین ... آنقدر که وقتی نگاه می کنم
از ورای همه دیوارها و فاصله ها ببینمت سبز و آرام ...
نگاه کن ، همیشگی ترین لحظه ها را با تو صدا زده ام ، به روزهای که بغض بود و من
روز هایی که اشک بود دلتنگی های من ... غم دوریت در دلم خانه کرده است ...
مثل همه ی روزهای خوب با تو بودن
وقتی حس میکنم که هستی
آرام ترم
باش و بگذار نفس در هوای تو باشد
که بودنت آیه خواستن است
و من به خواهش تو نفس می کشم ...
رها که می شوی گم می شوم
رها شو در تنم
تا گم شوم در هوایت ...
به چشم انداز دور نگاه می کنم ابری ست همه دوردست ها ابری و مه آلود .
شب پیش آمده و خورشید را شرم حضور است امشب قرص ماه کامل است
و من دلتنگ تر از همیشه ...
به هوای تو من گاهی هوایی می شوم
هوای دلم ابری می شود
دل که هوای تو را می کند ،
چشمانم بارانی می شود و مه پیکرم را می گیرد
دل که هوای تو را می کند من هوایی می شوم
ابری و بارانی و فرو رفته در مه ...
دراز کشیده ام روی خنکای خاک با پای برهنه ، می روم تا جریان شتابدار لحظه ها
مثل وقتی که باد می خزد لابلای ابریشم تابدار موهایت و تو رها می شوی
روی تن تبدار و حجم پر خواهش عشق ، قدم قدم تا ته زندگی تا ته ثانیه های
مجنون شدن مثل معلق ماندن روی آب و چشم دوختن به آبی آسمان ...
سخت می نویسم و می دانم که سخت می خوانی خیسی نگاهت پیداست
از پشت ای فاصله ها ... می توانی احساسم کنی ؟
لینک ثابت شنبه 21 مهر1386ساعت 11:49  faust |
من تمام امید می شوم ، گاهی پر ، آنقدر که ذره ای از وجودم خالی نیست که
بشود خلا و سیاهی بیاید و جا خوش کند .حال آرزو داشتم که کاش روبرویم
نشسته بودی و در چشمهایم همه نور و همه امید را می دیدی ...
دنیا همین است و بس و خدا هست و هست و تو با منی در تمام لحظه ها ،
که آسمان نور است و زمین نور و تو نور و من مثل سایه ای که در این همه نور محو
می شوم ،محو در تو و آسمان و زمین ...
در پای تو افتادن زیبا قدمی باشد
ترک سر خود گفتن شایسته دمی باشد
رو بروی خود ایستادم و دیدمت ، شده ام همه تو ...
تو که چنینی با من ، بگو کجا ببرم همه تو را و در کدام باغچه بکارمت که گل بدهی
و من باشم و باشم و تو .
بو کنم تو را بی آنکه بروی و تو باشی و باشی و من که زمین توام ، که قد بکشی و
ساقه ات را بلند کنم و لحظه های رستن ات را بنوشم ...
دیوانه ی عشقت را جایی نظر افتاده است
کانجا نتواند رفت اندیشه ی دانایی
هوای تو پیچیده است در سرم ، مثل همیشه ...
لینک ثابت چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 4:20  faust |
