امروز هم به عادت همیشگی کنار پنجره نشستم و به آسمان خیره شدم ،
غروب خورشید دو ساعتی طول کشید ، یک غروب شگفت یک غروب بی نظیر ،
آسمان رنگارنگ شده بود ، آن نارنجی تیره که به سرخی می زد ، آن خط زرد
که با آبی باقی مانده از روز یک شیار عمیق سبز در آسمان کشیده بود ،
آن همه رنگ در آن همه سکوت ...
دل من اما به ناگاه خواست که آفتاب بتابد ،
آفتاب بتابد از زیر آن خط ، آن شیار عمیق که ردی بر چهره ی آسمان گذاشته بود
ردی که نشان از رفتن روز داشت ردی که نشان از رفتن داشت ...
دلـــم لبخندی خواست تا روح بی قرارم را جان پناهی باشد
تا پیکره خسته ام در ژرفای آن بیاساید ،
لبخندی که چون آفتاب بتابد از دل این آسمان ....
مرا امروز دلی دیگر است ، دلـــی بی قرارتر از همیشه ،
می دانم ، اما در آن دم ، دلـــم دلی خواست که این همه را بخواهد و قرار گیرد ،
دلـــم لبخندی خواست مثل آفتاب که در پناه گرمایش آرام گیرد ...
لینک ثابت چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 21:28  faust |

سلام ماه من ...
دلم برایت پر می کشد ...
گفتم دو خط بنویسم تا شاید این دلم آرام گیرد
میدانی ؟
من این گوشه ی دنیا هی دلم در سینه می تپد که مبادا سایه ی سیمین و شفافت
دور شود و پنهان شود و گم شود در میان ابرهایی که از بس سیاهند انگار رنگ مرگند ،
نفسم به شماره می افتد هی چشمانم را می بندم و هی باز می کنم
و این پلک زدن ها را می شمارم که شب برسد و تو برسی و مهتاب روشن کند
این گوشه ی دنیا را ، تا تو باشی و من
من باشم و ماه من ...
چقدر دلم هوای نوشتن دارد ، چقدر دلم هوای تو را دارد ، واژه ها در سرم چرخ می زنند
می دانی ؟
رو سیاه عالم کاغذ من است
که تنها هزار بار نام تو را ازبر کرده است حال می خواهم نامت را بر تن شب بنویسم
تا شبم رو سپید عالم شود ...
لینک ثابت سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 19:29  faust |

بی تو باز مانده ام در اسارت لحظه هایی که می گذرند
و نگاهم تنها به تمنای طلوع چشمانت تکرار افق را به نظاره نشسته است
آهای ...
کجاست آن دل
که می خوانمش از پشت غبار اندوه
شاید بیاید و این مانده ی در حسرت را با دست خویش برهاند ،
برهاند از حصار تنگ و تاریک تنهائی ها
آهای ...
با آمدنت بهار را صدا خواهم زد
و خود جاده ای می شوم خیس خیس ...
می شمارم گامهایت را با عبور هر ترانه
جاده ای می شوم پیچ در پیچ میان انعکاسی از نور
جاده ای می شوم که آغوش گشوده برای آرامش لحظه لحظه ی تو ...
می دانی ...
رود بی ترانه ی باد خاموش است ... خاموش
و من بی حضور تو تک درختی بی عبورم ...
(می روی و قلبم را نیز با خود می بری ... )
لینک ثابت چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 22:7  faust |
او آمد
خدا خواست
مرگ نخواست
زندگی
تنها نماند
آمد
او ، با رفتنش
درخت مرگ کاشته بود ،
برگشت از دور
رقص ها در لرزش چشمان من
سو سو
مثل لنگ لنگ رفتن او
مرگ خواست
برگردد
حتی نمیرد
تنها من
تنها
سبدهای خالی نگاه در انتهای راهی دور
مرگ هم ... بود
... او هم
...
خدا خواست ...
لینک ثابت شنبه 13 مرداد1386ساعت 22:40  faust |
نگاهم کن که در این برزخ
در این سیاهی
نگاهت مثل خورشید می ماند
که در این بیهودگی ها
که در این دنیای پر از مرگ
نگاهت مثل زندگی می ماند
نگاهم کن
که چشمانم پر از اشک شده
که لبهایم هراسان
که دستهایم لرزان
نگاهم کن
که نگاهت تمام خوبی هاست
که تمام آرامش است نگاهت برای من
نگاهم کن
که تنها مانده ام بی نگاهت
که ساعتم می کشد مرا
نگاهم کن
که دیگر اشک مجالم نمی دهد
نگاهم کن
که بگویم دوستت دارم
نگاهم کن
که اکنون بی نگاهت مانده ام
در کوچه های سرد و تنهایی
در این کوچه ی دلتنگی
نگاهم کن
که نگاهت تمام خوبیست
نگاهم کن ...
لینک ثابت سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 20:34  faust |
