من و ديدن دريا از دور
من و خيره شدن به بالای قله های بلند
من و نظاره پرواز پرندگان
من و محو شدن در نسيم
راهی شدن با خيالی سيال
خيالی گرم
کلماتی از جنس آب به رنگ سبز ...
باز هم من و خیره شدن به آن درخت تنها
در آن سکوت شب
و باز هم من و لحظه هایی که . . .
لحظه هايی که تنها تو خوب می شناسی ...
لینک ثابت پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 19:50  faust |
نگاهت آويخته است
بر کنار تمام سايههای خيالم
چشمانت همچنان مرا میکاود
به انتظار آفتاب
نگاهت آفتابيست،
چشمانت دنيايی که آفتاب در آن می درخشد ...
یاد نگاهت با من است هر جا که باشم
دوستت دارم ...
لینک ثابت سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 1:18  faust |
دلم تنگ است
در نبودنت
تنها خيال آرام نگاهت آرامشم می دهد
و صدايت
اميد تمام لحظات تنهايی ،
میدانم
فاصله تو با دلتنگی من
تنها نگاهيست
آرام و بلند ...
لینک ثابت شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 22:43  faust |

و یا شاید آن پروانه ی خفته به خاک ،
شاید هم آن سنجاقک زشت ،
اما حقیقت آن جمله ای نبود که برایم نوشتی ...
کاش میدانستی
که فاصله ی من و تو از جنس دیگریست ...
لینک ثابت شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 23:16  faust |
تمام خاطرات چکه میکند
بر قدمقدم های آن شهر
پياده تمام آن کوچهها را
تکتک قدمهایی که بر فراز ابرها بود ،
لحظهلحظه يادش قطرهقطره باران است بر وجودم
و باز من چه خوش فرو میريزم ...
حضور نگاهت تيمار میکند مرا ،
در اين شب بهاری ...
و طنین صدایت مرا مشايعت خواهد کرد
تا سرانجام صبح فردا ...
لینک ثابت سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 23:39  faust |
