سال نو نیز بها نه ایست
بهانه ای برای تجدید لحظه ها
برای بیان نا گفته ها
برای تمام نا گفته های زمستان
اینجا بهار است
فصل آغاز
فصل شکفتن همه چیز
هر آنچه در دل به آن ایمان داشتیم
ایمانی در دل، که به گفتن آن سکوت می کنیم
شاید تنها سال نو را تبریک بگوییم
اما در این تبریک
تمام لحظه های زیبا را آغازگریم
بهترین آرزوها را به سوی دوست روانه می کنیم
این آرزوها معجزه می کنند
همچو نسیمی در دل گرمای زمستان
امسال آغازگر سالهای فرداست
هر بهار یاد آور آغازی دیگر است
هر فصل سرآغاز فصل فصل زندگی
لحظه به لحظه
فصل به فصل
سال به سال
دنیایی را می بایست
دگر گونه آغاز کرد
زندگی چیزی نیست
جز آغاز لحظه ها
........................
برای تو ....
امسال برای من یه فرقی با سالهای گذشته داشت یه اتفاقی تو زندگیم افتاد که باعث شد خیلی چیزها عوض بشه اون اتفاق آشنایی با دوستی بود که اوایل فقط دوست بود اما حالا شده همه چیزم ...
یه عشق بهترین اتفاقی که میتونه تو زندگی هرکسی رخ بده ، اما نه ، تو فقط یه اتفاق نبودی نمی دونم اسمشو چی بزارم ، ....
تا جند دقیقه دیگه سال تحویل میشه یه حسه خاصی دارم یه جور دلتنگی ، امیدوارم امسال سال خوبی برات باشه سالی تواُم با موفقیت ، بهترین آرزوها رو برات دارم ...
همیشه شاد یاشی ...
لینک ثابت سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 3:30  faust |
ذره ذره، تمام کوچهها را با تو
تک به تک، باز قدم خواهم زد
خيالی نيست،
لینک ثابت یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 19:18  faust |
نديده ام تورا و تو نيز
تنها مي دانم که مي فهمم تورا و تو نيز
چشمانت همه را حکايت می کنند، تمام
به همين سادگی
تنها در يک دنيا حکايت کردن چنين ساده است
دنيايی که تو از آن می آيی
نديده ام تو را و تو نيز
اما مي دانم تمام نا گفته هايت را
صدای سازت را نيز نشنيدم
اما مي دانم که ساز را ميدانی، می فهمی
آِری عاشقم ،
نوريست به جانم
که شايد
روزی نوای سازی مرا با خود ببرد
به دور دستانی نزديک
در حوالی آرامش آفتاب ...
لینک ثابت چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 14:30  faust |
غبار رفتنت را
با کدامین جاده ها
قسمت توان کرد ...
***
نیامدی و دلم ...
بیچاره دلم ،
...
***
ای آشنای خستگی ها
با تو قسمت می کنم
آئینه ها را ...
لینک ثابت سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 13:9  faust |
در این تنهایی ،
چه آسان به خیال نگاهت برهنه میشوم ...
در این آرام ،
چه آسان جاری میشود بر من خیال تمام لحظههای با تو بودن ...
در این گوشه ،
چه تنها در آغوش میگیرم خیال نگاهت را ...
در این دوری ،
چه پنهان در خود آرام میشوم با بودنت ...
در این غربت، هر لحظه حضور داری ...
لینک ثابت جمعه 11 اسفند1385ساعت 20:48  faust |
من و تو
آرامش و سکوتی
در خلوتی دور
آسمانی ابری
بارانی گه گاه
تنها روشنايی شمعی
آرزوی من چيزيست به همين سادگی ...
لینک ثابت پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 15:20  faust |
تنها شبها برای من مانده اند
من و تاريکی شب
ماندن در سکوت
لحظات يکرنگ، زلال، قابل درک
لحظاتی که در آن کسی رسيد
کسی که جان به جان خسته ام دميد
هرچه بد بود از يادم رفت
مه روی کرد، خورشید آمد
تازه شدم
و در آن سکوت گران کسی رسيد ...
لینک ثابت شنبه 5 اسفند1385ساعت 22:50  faust |
رهرو خيال توام
خرامان می برم خيال تا کنج عزلت خيال تو
تا خيال وهم آلود چشمانت
لحظه ها را می کاوم
تا ردی از نگاه تو در آن نقش زنم
بدين راه نه مسافرم، که شبگردی گمگشته ام
گم شدن اينجا سرگشتگيست
سرگشته راهی برای سرباختن ...
رهرو خيال توام
...
لینک ثابت جمعه 4 اسفند1385ساعت 22:26  faust |
این چیست که در شبان من جاریست ؟
آوای تو ؟
یا صدای نیلوفر ؟
با هر چه زلال
از تو می گویم
با پیرهن سپیده
از شبنم
ای شعر شبانه های شوریده
این آتش آشیانه ی من نیست
این شعله توست در سخن در من
من بی تو شبم درون آیینه
من بی تو ...
لینک ثابت پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 22:14  faust |
