
اتاقم را آذین بسته ام
با تنهایی
با سکوت
با مهربانی
با گل سرخ
با ستاره ای که تو به من دادی
و فانوسی که به یادت
شب های بی تو بودن ، بی تو ماندن را ،
شب های بی رویا
و شب های دلتنگی ام را
فروغی دوباره می بخشند
تا تو برگردی
...
لینک ثابت جمعه 29 دی1385ساعت 21:27  faust |
باز هم غربت دل
یاد تصویر تو کرد
در شب غمزده ام
باز هم چشم ترم
خواب تعبیر تو کرد
من به تنهایی ماه
من به ظلمت کده این همه اسرار سکوت
من به یک پنجره می اندیشم
تا فراسوی نگاهم برخیز
لابلای افق سرد و کبود
شاید همه خاطره ها ،
رنگ چشمان تو را یاد آرد
ردپای همه ثانیه ها
پشت یک پرده شفاف بلور
و دو دستی که هوا را پس زد
و صدایی که مرا در خود خواند ،
شاهد خاموشی شمع منند
که به یاد تو دلم روشن کرد
در عزای همه پنجره ها
پرده ها تاریکند
و سکوت ...
و قیام ...
و به پرواز بلند همه چلچله ها
سر به دیوار تو من می کوبم
من و این پرده تاریک و سیاه
من و این پنجره بسته کور
من و این ثانیه ها
من و دستان تو در این همه تب
من و تنهایی مهتابی شب
من و دیوار فرو ریخته ی سرد
برگ خشکیده ی نارنجی زرد
من و پیوند حرارت با می
من و یک ناله ی نی
آه ...
این ها همه یاران منند
پس چرا می نالم ؟
لینک ثابت جمعه 22 دی1385ساعت 22:6  faust |
شب است
...
هنوز هم پرم از غم
ذره ای کم نشده
ذره ای آرام نشده ام
...
در دلم غوغاست
آتشی زیر خاکستر
می سوزاندم چو شمع
...
هر بار نگاهم به آدمک خاموش تو می افتد
می بارم
سخت می بارم
...
می دانی؟
فردا جمعه است
می دانم که می دانی
می دانم که می شنوی
...
فردا جمعه است
دلگیر و تلخ
...
فردا جمعه است
خورشید اما شاید طلوع نکند
...
فردا جمعه است
بی تو
دلم شاید غروب غمبارش را تاب نیاورد
بی تو
...
لینک ثابت پنجشنبه 14 دی1385ساعت 22:24  faust |
امشب به اندازه ی تمام غصه های عالم دوریت روی قلبم سنگینی می کند،
اشک هایم سرازیر شدند ، بس که زل زدم به لحظه های بی فروغ نیامدنت
ضربان قلبم تکراریترین آوازیست که کورسویی از امید مداومتش می بخشد ،
امشب این دست های پر اضطرابم آغوشی می شوند
برای دلتنگی ها و خستگی ها و غربت ها و آنچه می ماند ،
در میانش یک بغل دلشکستگی و یک دنیا حسرت ...
این ثانیه ها پر از تلاطمند و اضطراب
این دقایق پر از واهمه اند و دلواپسی
ببین
بی تو آسمان دلم بارانی ست
بی تو اشک هایم سرازیرند
...
از امشب باید هر شب
تو را با نگاه کردن به آسمان حس بکنم
آسمانی که مثل دل من بارانیست
باران می بارد
بر می خیزم
باید رها شوم
باید رها شوم
می پرم بیرون
دستهایم را باز می کنم
باران
باران
باران
گونه های گر گرفته ام را به قطره های باران می سپارم
همه چیز می چرخد
و من هم
هیچ صدایی نیست
سکوت می کنم
دنیا ساکت می شود انگار
... ...
اما
من هنوز پر ام از فریاد
پرم از بغض
پرم از اشک
پرم از آه
افسوس
... ...
... ... ...
هیچ چیز آرامم نمی کند
هیچ چیز
صدای آسمان
نوازش باران
دست باد
اشک
فریاد
آه
هیچ چیز
... ...
...
لینک ثابت چهارشنبه 13 دی1385ساعت 14:44  faust |
آسمان نیز از سکوت دل من گرفته امشب ، چه کنم ؟
کاش بگرید تا از گریه او زمین تشنه نیز سیراب شود
باران...باران...باران
آسمان راحت می گرید
به راستی زیباترین لحظه زندگیست بارش باران را نگریستن
و مدتی ست که من به بارش قطره های باران می نگرم
و با آن آرام می شوم
مدتی ست که من دردهای درونم را با صافی قطره های باران پاک می کنم
مدتی ست که من به عشق باریدن باران اشک هایم را جمع کرده ام
مدتی ست که من ...
آه ... حال باران است و من ...
ولی این بار چه گویم ؟
این بار تو نیستی و مرا دیگر قراری نیست
مرا تاب تماشای باران نیست
مرا تاب مقاومت نیست
می خواهم بگریم
اشک هایم کجایید دعوتم را بپذیرید و بیایید
بیایید که سخت محتاجم امشب
آی با شما هستم ...
باران هنوز می بارد
ولی این بار ، این باران است که به قطره های اشک من نگاه می کند و با آن آرام می شود
این باران است که از صافی اشک های من آیینه ای برای دیدن خود ساخته است
دیگر باران نمی بارد
خود را دید و رفت
و من هنوز بی قرارم
آه ... بی تو باران دلم را چه کنم ؟
نمی دانم ... نمی دانم ...
لینک ثابت چهارشنبه 6 دی1385ساعت 18:2  faust |
