کوچه ی دلتنگی ام
و پنجره ای که به وسعت نگاه توست
کوچه ای که به اندازه ی قدم های من است
کوچه با قدمهای نا اشنا غریبگی می کند
ببین قدمهایم زیر نگاه تو می لرزد
بیا و پنجره را بگشا
و قدم بر چشمان من بگذار
هر چند به چهره ی پشت پرده ات
در قاب پنجره عادت کرده ام
آنروز که باد می امد
از کوچه ات می گذشتم
برای لحظه ای چشمانت را دیدم
مثل چشمان من خیس ،
حقیقتی در این میان جاریست
شرم نگاه من
از حضور خدای توست
و از نگاه من تا سکوت تو
جز این مانعی نیست
لینک ثابت پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 21:23  faust |
صدای قدمهای آمدنت چه آرام بی صداست ،مثل همیشه
همچون نسیمی آرام در وجودم احساست میکنم
خدای من ، دلم خیلی گرفته ،دلم هوای تو را کرده
چگونه و به چه زبانی تو را بخوانم ؟ که رو سیاهم ...
می دانم که چقدر به خود بد کرده ام و چقدر در زندگی ام اشتباه داشته ام
و تو چقدر در برابر من و گناهانم صبور هستی
کمکم کن
کمکم کن تا بتوانم این همه لطف و مهربانیت را درک کنم
رمضان در ر اه است و من عاشق تر از پیشم
خدای مهربانم مرا در آغوشت راه بده که جز تو پناهی ندارم
بگذار در اغوشت ارامش را بدست آورم
بدان که روحم از همه ی دردها خسته شده و تو را می خواند
خدایا کمکم کن
خدایا کمکم کن تا بتوانم در این ماه رنگ هر چه بدیست از قلب و روحم پاک کنم
و پیوسته به یاد تو باشم
ماهی همیشه تشنه ام ، ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک
لینک ثابت شنبه 1 مهر1385ساعت 18:8  faust |
