تبليغاتX
کوچه دلتنگی
آسمان

 

به یاد داشته باش
هر وقت دل تنگ شدی به آسمان نگاه کنی
کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد
و منتظر توست
اشکهایت را پاک می کند
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت

به یاد داشته باش
هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کنی
اگر باور داشته باشی می بینی
که ستاره ها هم با تو حرف می زنند
باور کن که با او تنها نیستی هرگز
کافی است
عاشقانه به آسمان نگاه کنی




لینک ثابت  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 20:32   faust  | 


تو .....میایی




تو اینجا نیستی و من تنهای تنها یم
با سکوتی سخت در گیرم
میدانم اگر که نیایی
در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم
امید ...
امید به بازگشت تو مرا زنده نگه می دارد
این روزا که نیستی تلخ شده روز و شبام
وقتی جای خالی تو را می بینم همه ی وجودم را غم و اندوه فرا می گیرد

تو .....میایی
تنها بهانه ی من
میدانم که با آمدنت شاخه های خشک احساسم جوانه می زنند
و من بار دیگر لبریز از عشق با تو بودن می شوم
تمام لحظه های تلخ پاییزیم
تمام لحظه های بی تو بودن را
با تمام دلتنگی هایم به دست باد می سپارم
بیا ....
بیا و با آمدنت بگیر از من این همه اندوه را
بیا ....
که میخواهم تمام دلتنگی هایم را در آغوشت گریه کنم
زود برگرد ای فرشته ی روشن شبهای تاریک من

 

 



لینک ثابت  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 15:10   faust  | 


گریه





به نفس ...
به تو نزدیکم و دور
از همه کس .
..

غریبه ای بودم که دلم آشنای عشق شده بود
ولی نمی دانستم که در کوچه های بغض گرفته ی این شهر،
غم همچون چتری سایه گسترانیده است

هر شب بی بهانه گریه میکنم ، بی بهانه ،
نه از درد غربت،نه برای این دل غریب بلکه برای ...

در کوچه ی دلتنگی ام اشک پنهانی میریزم
چرا که دردهایم را در تاریکی با سپیده ای می گفتم
اهنگ شب را با
صدای گریه هایم می نوازم

اری
غریبه ای بودم در این دیار
غریبه ای که هیچ نگفت اما چشمانش فریاد می زد 

کاشکی بداند که چقدر دوستش دارم
کاشکی بداند

رهگذری غریبه را میبیند میگوید :
غمگین مباش درست میشود
غریبه ارام لبخند میزند اما اما اگر نشد چه ...
و باز بی اختیار اشک میریزد

گویی تقدیرش اینگونه بوده
ولی مگر می شود که تقدیر اینقدر بی رحم باشد ....شاید باشد


غریبه ارام در گوشه ای نشسته، زانوانش را در آغوش گرفته است و به دوردست ها می نگرد
به ان سوی مرزهای خیال ...
و به امید روزی زنده است که بتواند راز دل را به او بگوید 

نزدیک سحر است غریبه ارام با یاد او بخواب می رود
کاشکی صدای خنده ی رهگذران بیدارش نکند او شب سخت دیگری را در پیش دارد ...




لینک ثابت  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 18:19   faust  | 


می نویسم برای تو

 




می نویسم برای تو
برایت مینویسم ، مینویسم که بخوانی تا بدانی
در زندگی ام فقط تو را دارم
که بخوانی تا بدانی
تنها کسی که سرکشی ام را ارامش میدهد فقط تویی
که بخوانی تا بدانی
برایم همچون اب برای ماهی
برایت می نویسم بخوانی تا بدانی
وقتی امدی پاییز بود
با امدنت پاییز را بهار کردی
مینویسم تا بدانی
از تو گفتن زیباست مثل اواز قناری در بهار مثل اواز قشنگه جویبار
از تو گفتن زیباست
مثل نیلوفر ابی در اب مثل اشک های لطیف شبنم روی گونه های زنبق های خواب
مثل بارش باران در کویر
مثل رویش دوباره چمن ، روی تن یخ زده ی زمین پیر
تویی مهتاب سحر
تویی بارون تو کویر
تویی خورشید
پس بتاب بر من و ابم کن مثل لالایی شب خوابم کن
مینویسم که بخوانی تا بدانی ...




لینک ثابت  جمعه 3 شهریور1385ساعت 0:40   faust  | 


پروردگار




 
پروردگارم ،به من بیاموز که انسان شریف است و انسانیت ماندنی... به من توفیق ده که شرافت انسانی را به تمناهای نفس دنیازده وانگذارم
خداوندا  به من آن شکیبایی را عطا کن که تا زنده ام بدانم که جوانمردی، سرمایه نخست راه انسانیت است... بدون آن به هیچ سرمایه ای نخواهم رسید... به من بیاموز که حتی در تیرگی دلهای کینه توز نیز، گوهر مهربانی تو نهفته است خدایا به من توفیق ده که یابنده گوهر مهربانی از دل تاریکی باشم!

پروردگارا ، به من آموختی که عشق مسیر پیروزی است... به من توفیق ده تا او را دوست بدارم

و ... پیوسته عاشق بمانم

آمین...




لینک ثابت  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 13:41   faust  |